در زندگی حقیق عشق باید باشد.حتی اگر پاسخ آنی نداشته باشد.
کسی که خردمند است به این خاطر است که عشق می ورزد و کسی مه احمق است تنها به این خاطر احمق است که فکر می کند می تواند عشق را بفهمد.
حقیقت همان جا هست که ایمان هست.
می دانم که عشق و سد مثل هم اند اگر گذاری ترک کوچکی ایجاد که فقط باریکه ای از آن بگذرد اندک اندک تمام دیوارها فرو میریزد و لحظه ای می رسد که در آن هیچ کس نمی تواند جلو جریان آب را بگیرد.
اگر دیوارها فرو بریزند عشق همه چیز را در اختیار می گیرد.دیگر برایش مهم نیست که ممکن چیست و نا ممکن چیست.برایش مهم نیست که می توانیم یا نمی توانیم معشوقمان را در کنار خود داشته باشیم یا نداشته باشیم.
عشق یعنی اختیار از کف دادن.
عشق مرا درک کن زیرا او تنها چیزی است که به راستی مال من است.تنها چیزی که می توانم با خودم به زندگی دیگری ببرم.کاری کن که شهامت و پاکی اش را حفظ کند.بتواند با وجود تمام مغاک ها و دام ها زنده بماند.
انتظار درد آور است.فراموشی درد اور است اما بی تصمیمی از هر رنجی بد تر است.
عشق یعنی با دیگری یگانه شدن
کتاب"کنار رود خانه پیدرا نشستم و گریستم-کوه پنجم"پائلوکوئلیو
ترجمه"آرش حجازی



