تبليغاتX
وروجک
گلایه از خودم
تاريخ: جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت :13:2
امروز دلم خیلی گرفته .آخه یاد قدیما کردم و دیدم چقدر چیزای خوب و آدمای گلی رو واسه چیزی به نام حماقت از دست دادم و همچنان دارم به حماقت هام ادامه می دم.خیلی بده..
یه دوست واقعی داشتم به نام ترانه.فرشته بود.دیگه نمی تونم کسی رو مثل اون توی این کره خاکی پیدا کنم.از اسمون اومده بود که منو از این باتلاق در بیاره اما من توی افکار پوچ خودم گم بودم و اونو ندیدم .اونم رنجورو بیمار منو ترک کرد.
آخه ما آدما کی میخوایم واقعا آدم بشیم نمی دونم.
دلم خیلی گرفته هوای گریه دارم.
نوشته شده توسط وروجک | موضوع: | لينک ثابت |
استاد کیست ؟
تاريخ: پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت :23:32

مریدی از ملانصرالدین پرسید :

-((چطور شد که استاد شدی ؟))

ملانصرالدین گفت : همه ما می دانیم در زندگی چه باید بکنیم اما هیچ وقت این موضوع را نمی پذیریم .برای درک این واقعیت ،مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم . یک روز کنار خیابان نشسته بودم و فکر می کردم جه کنم ؟ مردی از راه رسید و جلو من ایستاد . خواستم از جلو من کنار برود دستم را تکان دادم . او هم همین کار را کرد.فکر کردم چه با مزه .حرکت دیگری کردم . او هم از من تقلید کرد .

شروع کردیم به آواز خواندن و هر ورزشی که بگوئی انجام دادیم .مدام احساس می کردم حالم بهتر است و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود .چند هفته گذشت و از او پرسیدم : "استاد بگو چه کار باید بکنم ؟"

پاسخ داد : اما من فکر می کردم تو مرشدی !

نوشته شده توسط وروجک | موضوع: | لينک ثابت |
بخوان و بیاموز و عمل کن
تاريخ: دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت :0:38
باشد اشکهایم تا دور دست ها جاری شوند.تا عشقم هرگز نداند روزی برای او گریسته ام.باشد که اشکهایم تا دور دست ها بروند.سپس همه چیز را فراموش کنم رویاهایم را از یاد می برم.رویاهایی که مال من بودند رویاهایی که نمی شناختم.


در زندگی حقیق عشق باید باشد.حتی اگر پاسخ آنی نداشته باشد.


کسی که خردمند است به این خاطر است که عشق می ورزد و کسی مه احمق است تنها به این خاطر احمق است که فکر می کند می تواند عشق را بفهمد.

حقیقت همان جا هست که ایمان هست.

می دانم که عشق و سد مثل هم اند اگر گذاری ترک کوچکی ایجاد که فقط باریکه ای از آن بگذرد اندک اندک تمام دیوارها فرو میریزد و لحظه ای می رسد که در آن هیچ کس نمی تواند جلو جریان آب را بگیرد.
اگر دیوارها فرو بریزند عشق همه چیز را در اختیار می گیرد.دیگر برایش مهم نیست که ممکن چیست و نا ممکن چیست.برایش مهم نیست که می توانیم یا نمی توانیم معشوقمان را در کنار خود داشته باشیم یا نداشته باشیم.

عشق یعنی اختیار از کف دادن.


عشق مرا درک کن زیرا او تنها چیزی است که به راستی مال من است.تنها چیزی که می توانم با خودم به زندگی دیگری ببرم.کاری کن که شهامت و پاکی اش را حفظ کند.بتواند با وجود تمام مغاک ها و دام ها زنده بماند.


انتظار درد آور است.فراموشی درد اور است اما بی تصمیمی از هر رنجی بد تر است.


عشق یعنی با دیگری یگانه شدن


کتاب"کنار رود خانه پیدرا نشستم و گریستم-کوه پنجم"پائلوکوئلیو
ترجمه"آرش حجازی

نوشته شده توسط وروجک | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت :21:42
قدر لحظات ناب با هم بودنتونو بدونيد
من تازه يه دوست خوبو از دست دادم
تازه مي فهمم چقدر دوسش داشتمو برام بودنش مهمه
روزا مو با تفکر در مورد اشتباهاتم مي گذرونم
شبا به ياد اون مي خوابم
زندگيم تبديل به جهنمي بزرگ شده
نوشته شده توسط وروجک | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت :22:2
يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را


يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست


يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم


يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم


يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن


يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
نوشته شده توسط وروجک | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت :19:57
عشق يعني مست گشتن از شميم

عشق يعني آفتاب بي غروب

عشق يعني آسمان ، يعني فروغ

عشق يعني آرزو ، يعني اميد

عشق يعني روشني ، يعني سپيد

عشق يعني غوطه خوردن بين موج

عشق يعني رد شدن از مرز اوج

عشق يعني از سپيده تا سحر

عشق يعني پا نهادن در خطر

عشق يعني لحظه ديدار يار

عشق يعني دست در دست نگار
نوشته شده توسط وروجک | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت :22:45
وقتی ابرهای سیاه آسمون شهرمو می پوشونه،ازکنار پنجره شیون باد می پیچه توی خوونه،وقتی بارون می شینه

روی فرش سبزه ها، دل من گریه می خواد،همه جا رنگ شبه واسه مرگ غصه ها، دل من گریه می خواد،دیگه از

سکوت سرو کوچه ها دل من خسته شده، مثل اون روزا می خوام داد بزنم که لبم بسته شده، آخه من همونم از

مرداب پیر براتون قصه دل خونده بودم ،می خواستم یه روز به دریا برسم که حالا زندونی هر نفسم ،من اسیر

قفسم توی شهر آشنا ،یه غریب بی کسم هوس خنده نمونده رو لبام، مثه یک صخره سردند آدما خبری از خوندن

یک ترانه نیست، خاک مرده پاشیدند رو صحنه ها ،نه سوالی نه جواب همه جا رفته به خواب، دل من گریه می

خواد ،مستی و امید همه شد نقش بر آب ،دل من گریه می خواد، دل من گریه می خواد
نوشته شده توسط وروجک | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 ساعت :22:38
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه

زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه

کی می دونه تو دل تاریکه شب چی می گذره

پای برده های شب حصیر زنجیره غمه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

من اسیرسایه های شب شدم

شب اسیر تور سرده اسمون

پا به پای سایه ها باید برم

همه شب به شهرجنون

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره

بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره

تاریکی باپنجه های سدش از راه می رسه

توی خاک سرده قلبم بذر کینه می کاره

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

مرغ شومی پشت دیوار دلم

خودش واین ورو اون ور می زنه

تورگهای خسته ی سرده تنم

ترس مردن داره پر پر می زنه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده
نوشته شده توسط وروجک | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت :15:37
بی تو نه کار جهان لنگ شده                 
نه بین زمین و آسمان جنگ شده
نه کوه شده آب و نه دریا شده خشک          
اما دل من برای تو تنگ شده
نوشته شده توسط وروجک | موضوع: | لينک ثابت |
نامه های عاشقانه(نیما)
تاريخ: چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت :11:6
عزيزم
 قلب من رو به تو پرواز مي كند
مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند .
اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است
مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم
 من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي كنيد متناسب است
 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
 اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم

دوست كوه نشين تو
نوشته شده توسط وروجک | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By mashhad20